عبدالله مستوفى

6

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

مرخص شد ، از ايران فرار كرد و باستانبول رفت . طبعا به زيارت سيد جمال الدين كه شنيدن حرفهاى او مايهء اينهمه زحمتش شده بود ، نائل گشت و از بىاعتداليها و ظلمى كه به او شده بود شكوه كرد . سيد جمال الدين از اشخاصى بوده كه خيلى زود باحوال روحيهء سايرين پى مىبرند و قوت نفس و قدرت بيانى داشته كه از اشخاص مستعد به خوبى ميتوانسته است هرچه ميخواهد بسازد . يك مرتبه كه ميرزا رضا خيلى در بث الشكوى مبالغه مىكند ، سيد به او ميگويد « مگر پدرت روضه خوان بوده است كه اينقدر در تشريح بدبختى خود نكات دقيق و حساس به كار ميبرى ؟ تو كه ميگوئى من از عمرم بيزارم و آرزوى مرگ مىكنى ، چرا دشمنت را نكشتى كه در مقابل ترا هم بكشند و بقول خودت از اين زندگى سراپا محنت خلاص شوى ؟ . » در نتيجهء اين قبيل صحبتهاى سيد ، حس انتقام در ميرزا رضا بيدار مىشود و فكر تلافى ميافتد . به همين قصد مجددا بايران ميآيد ، در بار فروش ، بابل امروزه ، يك طپانچه و چند عدد فشنگ از ميوه فروشى بسه تومان و نيم خريدارى مىكند و رهسپار تهران مىشود ، ولى ميرزا رضا حالا ديگر آن دستفروش ترسو و پرچانهء سابق نيست و چون از جان گذشته است ، تهور او خيلى زياد است . از طرف ديگر ، در مدت اقامت استانبول اكثر خدمت سيد جمال الدين بوده است بيانات و قوت نفس سيد در او اثر كرده و او را براى تلافى كه بدان مصمم شده كاملا لايق نموده است . آدم از جان گذشته لايق همه كار است ، البته طبيعى اين بود كه يكى از حول‌وحوش نائب السلطنه را كه بيشتر از سايرين به او عذاب داده بود هدف قرار دهد ، يا از نائب السلطنه كه به حرف اين اطرافيان خود رفته ، او را عبث بحبس انداخته است ، انتقام خود را بستاند پس چرا ناصر الدين شاه را كه در كار او از همه بىتقصيرتر و شايد از وقوع اين مظالم هم بىاطلاع بوده است هدف قرار داده است ؟ اگرچه خودش در استنطاق‌هائى كه به او منسوب است اظهار ميدارد كه « فكر كردم كه اگر پسر را بكشم ، پدر در خونخواهى بيداد خواهد كرد و جمعى بيگناه هم در سر اين موضوع تلف خواهند شد و به اين جهت مصمم شدم كه اين درخت كهنسال فاسد را كه در اطراف او اين حيوانات موذى جمع شده‌اند از ريشه بكنم تا اين علفهاى هرزه بالطبع و بالتبع خشك شوند . » ولى بايد گفت اينها مناسبات بعد از وقوع بوده كه براى مشروع جلوه دادن كار خود بهم بافته است . جواب اين منطق او همانست كه حاجى محمد كاظم ملك التجار به او داده است كه « مگر انو شيروان عادل را پشت دروازهء شهر سراغ داشتى كه جانشين ناصر الدين شاه شود . » حقيقت امر اينست كه بيان سيد جمال الدين « تو كه ميگوئى از زندگى بيزارى چرا دشمنت را نكشتى كه ترا در عوض بكشند و از اين زندگى سراپا محنت خلاص شوى » اين مرد را مصمم كرده بود كه كارى بكند كه در مقابل او را از زندگى خلاص كنند و در حقيقت مقصودش خودكشى بوده است . از كسى كه قصد خودكشى دارد ، نبايد منتظر منطق و عدالت بود . انتحار كننده بيشتر طالب شهرت و بقاى نام است كه حالا كه از زندگى صرفنظر مىكند ، نام او پاينده بماند و براى حصول اين